تبليغاتX
قصه پر غصه
 

زمستون سردی بود برف مثل لباس عروس همه جا سفید و زیبا کرده بود کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو تماشا می کردم برفها ی که از درختان می ریختن پایین و قار قار کلاغ ها و گنجشک های که دنبال غذا می گشتند فضایی زیبایی رو بوجود اورده بود . پسر م که از دیدن برف ذوق زده شده بود توی حیاط بازی می کردم یاد بچگی خودم افتادم نمی دونم چرا هیچ وقت دلم نمی خواست گذشته هامو به یاد بیارم و هر طور شده بود سعی می کردم چیزی به یاد نیارم.ولی امروز یادی از گذشته های تلخ افتادم تقریبا 22 سال پیش بود که اون موقع 4 سال داشتم و مثل امروز برف اومده بود و داشتم بازی می کردم.اون موقع ها حیاط خونمون از شن پوشیده شده بود و دیوار های اجری چون تازه این خونه رو بابام گرفته بود و نیمه ساز بود اون زمان فقط تونستیم یکی از اتاق ها رو کامل کنیم و بتونیم زندگی کنیم.با اینکه جای کمی داشتم ولی صفا و صمیمت خاصی داشت .

اون حس قشنگ رو با هیچ چیز عوض نمی کردم.دستکش هام کاملا خیس شده بود و دستام یخ زده بود زود اومدم توی اتاق کنار مامان و بابا.یادش بخیر یکی از دستامو مامان گرفته بود و یکی دیگه رو بابا و دستامو کنار چراغی که با نفت می سوخت گرم می کردند وبا نوازش بوسم می کردن .پدرممعلم بود و مادرم خانه دار که برای کمک خرج خیاطی هم می کرد.دو سالی طول کشید تا خونه کامل بشه توی این زمان من دارای یه داداش کوچولو شده بودم .خیلی دوستش دادشتم و بهش خیلی حسودی هم می کردم.

وقتی صدای موتور بابا رو می شنیدم زود درو باز می کردم و منتظر می موندم تا بابا از جیبش برام خوراکی در بیاره و منو با موتور ببره بیرون بگردونه .اما این لذت ها و دوران خوش زندگی کم کم از بین می رفت.بابا که از مدرسه میومد غذا رو میخورد و می رفت و وقتی شب بر می گشت من دیگه خواب بودم صبح هم که بیدار می شدم رفته بود خیلی دلم براش تنگ می شد یه دونه دختر خیلی لوسم کرده بود به خاطر این ندیدنش بهونه گیرم کرده بود .بعضی وقتا که بابا شب میومد با صدای جر و بحثشون بیدار می شدم ولی خودم رو به خواب می زدم و گوش می کردم.

مادرم اعتراض می کردم که با دو تا بچه از اون همکاری و کمک بیشتر ی مخواد دوست داره بیشتر با ما باشه و چرا با این دوستای که داره همش می رن بیرون .یه وقتا مامان رو هنگام نماز می دیدم که گریه می کرد با دستای کوچولوم گونه هاشو پاک می کردم و ازش می پرسیدم چی شده ولی در جوابم می گفت دارم با خدا حرف می زنم دوست داشتن خدا و درد دل با خدا اشکمو در میاره بزرگ بشی می فهمی.مامان بیشتر از قبل خیاطی می کرد و تا نصف شب کار می کرد .

حتی برای بعضی ها لباس بافتنی هم می بافت . وقتی می دیدم مادرم به خاطر خرجی ندادن پدرم و بهانه اوردنش که ندارم و قسط زیاد شده و .... چقدر زحمت می کشه که خودش کمک خرج بشه دلم می سخوت دلم می خواست کمکش کنم دستای ترک خورده مامان می دیدم بغض می کردم نمی دونم چرا اون موقع من بیشتر از سنم میفهمیدم .به این خاطر هیچ وقت چیز زیادی نمی خواستم که نتونن فراهم کنن وقتی تن دوستام لباس های زنگی و یا کفش های تق تقی می دیدم چقدر دلم میخواست ولی می دونستم اگه به مامان بگم هر کاری کنه برام می گیره ولی من حاضر به این قیمت نبودم که مامان زجر بکشه.من دیگه کلاس سوم ابتدایی بودم و داداش کوچول کم کم بزرگ شده بود و همیشه باهاش حرف می زدم و اون رو تقریبا مثل خودم قانع بار اوردم.یه روز توی حیاط داشتیم با هم بازی می کردی که زنگ خونه به صدا در اومد و رفتم در رو باز کردم .

بابا رو دیدم با دو تا مرد دیگه از دیدنش خوشحال شدم ولی وقتی دیدم دستای بابا با دستبند به دست یکی از مردها بسته شده شوکه شدم سرم داشت گیج می رفت و ترسیده بودم نمی دونم خودم رو چطور به مامان رسوندم مامان که طفلی داشت شام درست می کرد گفت چی شده گفتم دو تا اقا اومدن می خواهند بیان داخل . من که هنوز نمی دونستم جریان چی هست فقط نگاه می کردم و قلبم با شدت میزد.دو تا مامور گفتند باید خونه رو بگردیم تا ببینیم چیزی پیدا می کنیم اون وقت فهمیدم جریان از چیه و چرا بابا بیشتر تویزیر زمین سیگار می کشید

بی اختیار اشک هام سرازیر شده بود چون بابام رو خیلی دوست داشتم کم کم صدای هق هق گریه هام خونه رو گرفته بود و مامانم از خجالت هیچ حرفی نمی زد ویکی از اقایون اومد پیشمو دست کشید سرم گفت دخترم چیزی نشده گریه نکن بابا فردا میاد پیشتون .وقتی با مامان سر نماز بودیم اسنقدر گریه کردم که نفهمیدم تو بغل مامان کی خوابم رفته بود .

از اینکه بعد از این چی بلایی سرمون میاد و چطور از خجالت با فامیل و اشنا و همسایه روبه رو بشیم وهزاران فکر و خیال خواب رو ازم گرفته بود .
با خودم می گفتم منم مثل دخترای که باباشون اعتیاد داره چه سرنوشت بدی در انتظارم هست ولی مدتی طول کشید تصمیم گرفتم درس بخونم و به مادرم کمک کنم.مامانم در کنار خیاطیش دار قالی رو هم بنا کرد و صبح می رفتم مدرسه و بعد از ظهر کنارش قالی می بافتم و اخر شب با چشای خسته درسامو می خوندم .همیشه معدلم بیست بود برای اینکه انگیزه خوبی داشتم برای هدفم.

دوم دبیرستان بودم و خیلی برام خواستگار میومد ولی مادرم که دوست داشت من درس بخونم و به جایی برسم به انها جواب منفی می داد . یه شب مامان و بابا داشتند حرف می زدن و بابا می گفت من دخترم نمی زارم دانشگاه بره تا دیپلم بسه که درس بخونه پس خواستگارای خوبش رد نکن بره. قلبم درد گرفته بود . از اون روزی که بابا رو بردن کلانتری و بعد ازاد شد دیگه باهاش حرف نزده بودم و توی چشاش هیچ وقت نگاه نکردم مثل اینکه غریبه شده بود برام. از یه لحاظ از این زندگی خسته شده بودم و دلم می خواست زندگی راحت و ارامی روشروع کنم بابا حرف حرف خودش بود و بالاخره با یکی از خواستگارا که پسر خوب و خانواده داری بود  ازدواج کردم.

شرط براش گذاشتم که بعد ازدواج بزاره من درسمو ادامه بدم.شب عروسی وقتی بابا قران رو گرفته بود و ما رو بدرقه می کرد هر دو مثل باران بهاری اشک می ریختیم دستای بابا رو بوسیدم و گفتم باباچند ساله تو چشام نگاه نکردی من از همه چیزم به خاطر شما گذشتم ولی امشب قول بده سال های جوانی مادرم رو جبران کنی براش سالهای که می تونست توی خوشبختی زندگی کنه و تو براش جهنم کردی
بابا بهم قول بده . بابا ساکت مونده بود و اشک می ریخت و من از اینکه خونه رو ترک می کردم و مامان تنها مونده بود داغون می شدم .
مادرم تمام عشق زندگیم بود
هر چی تو زندگی دارم از مادرم هست
نجابت و صبر مادرم خدایا چقدر بودددددددددددد


خدایا توی این سالها چی توی دلم مادرم گذشت فقط تو می دونی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:9 توسط راوی |
 

     ماه ، ستاره ، نور

                                               دلتنگ ِ دلتنگم

                                 دلتنگ ِ تنهایی

                                                      دلتنگ اشک

     دلتنگ ِشعر ، نقاشی ، مداد

           دلتنگ ِگریه ، خنده ، غم ، ماتم

دلتنگ ....

 

 

امروز یکی دیگه از روزهایی که اگه مجبور نبودم دردسر نفس کشیدن رو تحمل نمی کردم

امروز بعد از مدتها اومدم حرفام رو بنویسم اونم تو خونه ای که فقط و فقط مال خودم بود و حالا نیست خونه ای که با عشق به من داده شد ولی به هیچ دلیلی بارها و بارها به دیگرون پیشکش شد

 اومدم بگم ...

بگم چه ها گذشت و چه ها می گذرد  

ولی اصلا دستم به نوشتن نمیره

باز حرفام از گلوم بیرون نمیاد

هر چند گوشی هم نیست که بخواد اینا رو بشنوه

 همش که نوشتن نیست

دو ساله که من دارم مینویسم و هیچی به هیچی

 

اومدم قصه ای رو تعریف کنم  به خاطر قلبی به وسعت تنهایی تمام پروانه های عاشق عالم

این اخرین قصه ی من خواهد بود

یکی بود یکی نبود

یکی بود که تمام لحظه هاش پر بود از عشق و دوست داشتن به کسی که هیچ وقت نبود

اره یکی بود

یکی بود یکی نبود

قصه ی من تلخ ترین قصه ی قصه های دنیاست

قصه ای که تو هم مانند لیلی هیچ وقت نخواهی فهمید که چه چیزها در دنیا باعث شد که تو به مجنون نرسی

همیشه تو زندگیه ما ادمها ، کسانی هستند که به واسطه ی محبت کردن به ما ضربه های مهلکی به ریشه ی زندگیه ما می زنند

همیشه ...

در جای جایه این راهه به پایان نرسیده در هر برهه از زمان که تنها جویای خودم و او بودم حضوری دیدم از دوستانی که به واسطه ی محبت اتش کشیدن بر تمام پیکر خسته ام

بر تمامیه دست و پاهای تاول زده ام در این راه

.

.

.

قصه ی من تکرار تمام اشک های به گونه نشسته است

اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود

و تو ایکاش می فهمیدی این بغض فرو خورده را .

سکوت من دلیل بر خوشبختی نیست خنده های من از شادی نیست که من دیگر شادانه قصه های شهرزاد قصه گو نیستم

.

.

.

دلتنگم

دلتنگ روزهای رفته

ناامیدم

نا امیدم به تمام روزهای نیامده

قصه ای که در اینجا شروع شد تکرار روزهای تلخ و پریشانی تمامی دخترکان این دنیاست

قصه ی تمام دیوونه های دنیا

قصه ی تمام فرشته های روی زمین

 

 قصه از اونجا شروع شد که یه پروانه که همیشه فکر می کرد با همه ی پروانه های دنیا فرق داره اونم درست از روزی که متولد شده ، احساس کرد که توی زندگیش با فرشته ای اشنا شده که همیشه تو رویاهاش ارزوشو داشت . یه فرشته ی مهربون و پاک

همیشه با چشماش فرشته رو دنبال می کرد

همیشه به جاهایی سر میزد که می دونست فرشته از اونجاها گذر می کنه

هیچ وقت جلو نرفت هیچ وقت به فرشته نگفت که چقدر دوستش داره

هیچ وقت نگفت که به نظر خودش اون تنها فرشته ایی که توی این دنیا وجود داره

دوست داشت فرشته رو برای خودش داشته باشه

اما نمی دونست چه اروزی محالی داره

فکر می کرد اگه فرشته رو برای خودش داشته باشه همه چی حل میشه

نمی دونست برای داشتن فرشته باید از خیلی چیزها بگذره

نمی دونست حتی اگه بال های فرشته رو ازش جدا کنه  نمی تونه تموم پروانه هایی که به حضور فرشته احتیاج دارن از فرشته جدا کنه

نمی دونست توی این بازی اون بازنده است

نمی دونست فرشته هم نمی خواد برای همیشه تنها اونو بپرسته

نمی دونست قلب فرشته جایی نیست که فقط برای زندگیه ی یک نفر باشه

نمی دونست فرشته نمی تونه بقیه ی پروانه ها رو ندید بگیره

نمی دونست این فرشته حاضره برای خوشحال کردن دل همه ی پروانه های دنیا از شاد کردن قلب اون بگذره

نمی دونست این فرشته فقط دور دور ها رو نگاه می کنه

نمی دونست داشتنه یک فرشته به تنهایی نمیشه

نمی دونست این دل فرشته است که باید تنها با اون باشه

نمی دونست

.

.

.

پروانه ی قصه ی ما به هیچ وجه حاضر نبود از فرشته بگذره

نمی خواست اونو از دست بده . نمی تونست فرشته رو فراموش کنه

فکر می کرد برای اون چند صباحی که می تونه نفسی بکشه چرا نباید با یه فرشته نفس بکشه ؟

چرا نباید نفس هاشو برای اون فرشته بکشه

روزها رو می شمرد داشت همه ی لحظاتی رو که می تونست با فرشته باشه از دست میداد

طاقت نیاورد

 پروانه به فرشته گفت

گفت که چقدر دوستش داره

گفت که تنها ارزوش تو دنیا اینه که اونو برای خودش داشته باشه

 و همه چی عوض شد

زندگی تغییر کرد

و

دنیا عوض شد

.

.

.

 

فرشته تصمیم گرفت که پروانه رو خوشبخت کنه ولی هیچ وقت فکر نکرد برای خوشبخت کردنه پروانه باید مثل اون بشه

فکر نکرد که باید مثل پروانه ها فکر کرد

فکر نکرد که پروانه ها دل های نازکی دارند

فکر نکرد که دلاشون از برگ گل های سرخی که همیشه مجذوبشون میشد هم نازکتره

فکر نکرد که پروانه با هر غم کوچیکی ذره ای از وجودش رو از دست میده

فرشته پروانه زندگی کردن رو بلد نبود و پروانه فرشته بودن رو

زندگی شونو اغاز کردند

فرشته زیباترین و با ارزشترین چیزی رو که در دنیا داشت به پروانه هدیه داد

پروانه فکر می کرد و این یعنی خوشبختی

گاهی وقتا که فرشته نبود گاهی وقتا که پروانگی نمی کرد پروانه به هدیه ی فرشته نگاه می کرد و دلخوش بود

دلخوش زندگی  

زندگی که هیچ گاه زندگی نشد

فرشته هیچ وقت نمی تونست فراموش کنه فرشته بودنش رو نمی تونست مثل یه پروانه عاشق باشه فرشته فقط فرشته بودن رو از ابتدا می دونست . فرشته فقط فرشتگی رو بلد بود

و پروانه هیچ وقت نتونست بفهمه که چرا هیچ چیز مثل رویاهاش اتفاق نیافتاد

اما پروانه یه روز فهمید که فرشته نه از روی پروانگی که از روی فرشتگی اون هدیه رو بهش پیشکش کرده و بعد هم فهمید که از روی همون فرشتگی اون هدیه رو به پروانه ی دیگه ای پیشکش کرده تا اون رو هم خوشحال کنه

نفهمید که چه ها توی دل پروانه ی خودش شکست به خاطر کاری که کرده . اون تنها به این فکر کرد که پروانه اش چرا از کارش خوشحال نشده

چرا پروانه اش فرشته بودن رو بلد نیست !

اون هیچ وقت نمی تونست بین عشق پروانه ی خودش با دوست داشتن های پروانه های دیگه نسبت به خودش تفاوتی قائل بشه اخه اون هیچ وقت پروانگی رو بلد نبود

 

پروانه روزها و روزها رو از دست داد

بهار و تابستان  پاییز و زمستان

در تمام این مدت همه ی پروانه ها از هیچ کوششی برای ازار اون پروانه دست بر نداشتند

پروانه ذره ذره وجودش رو از دست می داد اما صبر می کرد

اون تا اخرین لحظه ی عمرش صبر کرد صبر کرد

اون باور داشت که یه روز فرشته پروانگی رو یاد بگیره

یه روز تلخ زمستون بود

پروانه تنها ذره ی کوچکی از وجودش باقی مونده بود

چیزی که هیچ جذابیت و گیرایی نداشت

تنها یه نفس

تنها یه نفس که به خاطر فرشته کشیده میشد

روزهای اخرش بود

خودش می دونست

می دونست که دیگه وقتی نداره که پروانه شدن فرشته رو ببینه اما هنوز هم منتظر بود

اون منتظر بود و نفس کشید

نفس کشید

ن

ف

س

کشید

فرشته به دیدنش اومد . اومد و گفت که برای دگر بار فرشتگی کرده

گفت که ..............

یه لحظه سکوت ایجاد شد

دیگه صدای هیچ نفسی از پروانه در نیومد

پروانه مرد و هیچ وقت نتونست به فرشته بفهمونه که پروانگی یعنی چی .

بعد از اون فرشته هم هیچ وقت نتونست درک کنه که چرا پروانه مرد!

 

راستی به نظر شما این وسط پروانه  بود یا نبود ؟

 

                                                                             خدانگهدار    مهدیس

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:4 توسط راوی |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

gheseye-zendegi

راوی

gheseye-zendegi

http://gheseye-zendegi.blogfa.com

قصه پر غصه

قصه پر غصه

قصه پر غصه

دلم برای قاصدک ها خیلی تنگ شده ،آخه بچه که بودم قاصدک ها رو می گرفتم و یه آرزو در گوشش می خوندم و فوتش می کردم بره آسمون اما حالا دیگه قاصدک ها نیستن،همشون رفتن،اون هام دیگه منو دوست ندارن ولی من اینقدر میگردم ،تا یکشون رو پیدا کنم و وقتی پیداش کنم برای تو یه آرزو میکنم و فوتش میکنم بره آسمون ،هرچند که دیگه مثل اون موقع ها پاک نیستم،یعنی خدا آرزوی منو قبول میکنه،مثل دوران کودکی؟؟ تلخی و شیرینی های زندگی

قصه پر غصه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog