زمستون سردی بود برف مثل لباس عروس همه جا سفید و زیبا کرده بود کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو تماشا می کردم برفها ی که از درختان می ریختن پایین و قار قار کلاغ ها و گنجشک های که دنبال غذا می گشتند فضایی زیبایی رو بوجود اورده بود . پسر م که از دیدن برف ذوق زده شده بود توی حیاط بازی می کردم یاد بچگی خودم افتادم نمی دونم چرا هیچ وقت دلم نمی خواست گذشته هامو به یاد بیارم و هر طور شده بود سعی می کردم چیزی به یاد نیارم.ولی امروز یادی از گذشته های تلخ افتادم تقریبا 22 سال پیش بود که اون موقع 4 سال داشتم و مثل امروز برف اومده بود و داشتم بازی می کردم.اون موقع ها حیاط خونمون از شن پوشیده شده بود و دیوار های اجری چون تازه این خونه رو بابام گرفته بود و نیمه ساز بود اون زمان فقط تونستیم یکی از اتاق ها رو کامل کنیم و بتونیم زندگی کنیم.با اینکه جای کمی داشتم ولی صفا و صمیمت خاصی داشت .
اون حس قشنگ رو با هیچ چیز عوض نمی کردم.دستکش هام کاملا خیس شده بود و دستام یخ زده بود زود اومدم توی اتاق کنار مامان و بابا.یادش بخیر یکی از دستامو مامان گرفته بود و یکی دیگه رو بابا و دستامو کنار چراغی که با نفت می سوخت گرم می کردند وبا نوازش بوسم می کردن .پدرممعلم بود و مادرم خانه دار که برای کمک خرج خیاطی هم می کرد.دو سالی طول کشید تا خونه کامل بشه توی این زمان من دارای یه داداش کوچولو شده بودم .خیلی دوستش دادشتم و بهش خیلی حسودی هم می کردم.
وقتی صدای موتور بابا رو می شنیدم زود درو باز می کردم و منتظر می موندم تا بابا از جیبش برام خوراکی در بیاره و منو با موتور ببره بیرون بگردونه .اما این لذت ها و دوران خوش زندگی کم کم از بین می رفت.بابا که از مدرسه میومد غذا رو میخورد و می رفت و وقتی شب بر می گشت من دیگه خواب بودم صبح هم که بیدار می شدم رفته بود خیلی دلم براش تنگ می شد یه دونه دختر خیلی لوسم کرده بود به خاطر این ندیدنش بهونه گیرم کرده بود .بعضی وقتا که بابا شب میومد با صدای جر و بحثشون بیدار می شدم ولی خودم رو به خواب می زدم و گوش می کردم.
مادرم اعتراض می کردم که با دو تا بچه از اون همکاری و کمک بیشتر ی مخواد دوست داره بیشتر با ما باشه و چرا با این دوستای که داره همش می رن بیرون .یه وقتا مامان رو هنگام نماز می دیدم که گریه می کرد با دستای کوچولوم گونه هاشو پاک می کردم و ازش می پرسیدم چی شده ولی در جوابم می گفت دارم با خدا حرف می زنم دوست داشتن خدا و درد دل با خدا اشکمو در میاره بزرگ بشی می فهمی.مامان بیشتر از قبل خیاطی می کرد و تا نصف شب کار می کرد .
حتی برای بعضی ها لباس بافتنی هم می بافت . وقتی می دیدم مادرم به خاطر خرجی ندادن پدرم و بهانه اوردنش که ندارم و قسط زیاد شده و .... چقدر زحمت می کشه که خودش کمک خرج بشه دلم می سخوت دلم می خواست کمکش کنم دستای ترک خورده مامان می دیدم بغض می کردم نمی دونم چرا اون موقع من بیشتر از سنم میفهمیدم .به این خاطر هیچ وقت چیز زیادی نمی خواستم که نتونن فراهم کنن وقتی تن دوستام لباس های زنگی و یا کفش های تق تقی می دیدم چقدر دلم میخواست ولی می دونستم اگه به مامان بگم هر کاری کنه برام می گیره ولی من حاضر به این قیمت نبودم که مامان زجر بکشه.من دیگه کلاس سوم ابتدایی بودم و داداش کوچول کم کم بزرگ شده بود و همیشه باهاش حرف می زدم و اون رو تقریبا مثل خودم قانع بار اوردم.یه روز توی حیاط داشتیم با هم بازی می کردی که زنگ خونه به صدا در اومد و رفتم در رو باز کردم .
بابا رو دیدم با دو تا مرد دیگه از دیدنش خوشحال شدم ولی وقتی دیدم دستای بابا با دستبند به دست یکی از مردها بسته شده شوکه شدم سرم داشت گیج می رفت و ترسیده بودم نمی دونم خودم رو چطور به مامان رسوندم مامان که طفلی داشت شام درست می کرد گفت چی شده گفتم دو تا اقا اومدن می خواهند بیان داخل . من که هنوز نمی دونستم جریان چی هست فقط نگاه می کردم و قلبم با شدت میزد.دو تا مامور گفتند باید خونه رو بگردیم تا ببینیم چیزی پیدا می کنیم اون وقت فهمیدم جریان از چیه و چرا بابا بیشتر تویزیر زمین سیگار می کشید
بی اختیار اشک هام سرازیر شده بود چون بابام رو خیلی دوست داشتم کم کم صدای هق هق گریه هام خونه رو گرفته بود و مامانم از خجالت هیچ حرفی نمی زد ویکی از اقایون اومد پیشمو دست کشید سرم گفت دخترم چیزی نشده گریه نکن بابا فردا میاد پیشتون .وقتی با مامان سر نماز بودیم اسنقدر گریه کردم که نفهمیدم تو بغل مامان کی خوابم رفته بود .
از اینکه بعد از این چی بلایی سرمون میاد و چطور از خجالت با فامیل و اشنا و همسایه روبه رو بشیم وهزاران فکر و خیال خواب رو ازم گرفته بود .
با خودم می گفتم منم مثل دخترای که باباشون اعتیاد داره چه سرنوشت بدی در انتظارم هست ولی مدتی طول کشید تصمیم گرفتم درس بخونم و به مادرم کمک کنم.مامانم در کنار خیاطیش دار قالی رو هم بنا کرد و صبح می رفتم مدرسه و بعد از ظهر کنارش قالی می بافتم و اخر شب با چشای خسته درسامو می خوندم .همیشه معدلم بیست بود برای اینکه انگیزه خوبی داشتم برای هدفم.
دوم دبیرستان بودم و خیلی برام خواستگار میومد ولی مادرم که دوست داشت من درس بخونم و به جایی برسم به انها جواب منفی می داد . یه شب مامان و بابا داشتند حرف می زدن و بابا می گفت من دخترم نمی زارم دانشگاه بره تا دیپلم بسه که درس بخونه پس خواستگارای خوبش رد نکن بره. قلبم درد گرفته بود . از اون روزی که بابا رو بردن کلانتری و بعد ازاد شد دیگه باهاش حرف نزده بودم و توی چشاش هیچ وقت نگاه نکردم مثل اینکه غریبه شده بود برام. از یه لحاظ از این زندگی خسته شده بودم و دلم می خواست زندگی راحت و ارامی روشروع کنم بابا حرف حرف خودش بود و بالاخره با یکی از خواستگارا که پسر خوب و خانواده داری بود ازدواج کردم.
شرط براش گذاشتم که بعد ازدواج بزاره من درسمو ادامه بدم.شب عروسی وقتی بابا قران رو گرفته بود و ما رو بدرقه می کرد هر دو مثل باران بهاری اشک می ریختیم دستای بابا رو بوسیدم و گفتم باباچند ساله تو چشام نگاه نکردی من از همه چیزم به خاطر شما گذشتم ولی امشب قول بده سال های جوانی مادرم رو جبران کنی براش سالهای که می تونست توی خوشبختی زندگی کنه و تو براش جهنم کردی
بابا بهم قول بده . بابا ساکت مونده بود و اشک می ریخت و من از اینکه خونه رو ترک می کردم و مامان تنها مونده بود داغون می شدم .
مادرم تمام عشق زندگیم بود
هر چی تو زندگی دارم از مادرم هست
نجابت و صبر مادرم خدایا چقدر بودددددددددددد
خدایا توی این سالها چی توی دلم مادرم گذشت فقط تو می دونی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:9 توسط راوی
|


